تبليغاتX
ضربان مغز
با تو چنان در آتشم

با تو چنان در التهاب

کین ره پر ملال و درد

می کشدم به انتها

با تو نفس به سینه مرد

درد دمادمم فشرد

بی نفس تو سینه ام

برده مرا به ناکجا

همسفر دقایقم، همقفس ام  شدی چه زود

یاد و خیال و بغض تو، یار من است پا به پا...

من

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 10:7 توسط من |

زنده ام! 

این را اول کار نوشتم که جبران نبودنهام رو کرده باشم!!! روزهای بهتر دارم. با آرش به یه تصمیم خوب رسیدیم. اینکه جای خالی قلبم رو، حفره ی سوراخش رو فعلاً با دستهامون بپوشونیم تا من کمی فراموش کنم و بعد شروع کنیم به دوباره ساختن. قرار گذاشتیم که دیگه حرفی از اون روز به میون نیاریم و من همه ی سعیمو بکنم که انگار امروز روز نویی است برایمان. کتاب کنترل خشم خریده ایم و قرار بر اینه که خونده و اجرا بشه. اما پیش از همه ی این قول و قرار ها اتمام حجتم رو هم کردم: اینکه به محض اینکه اولین برخوردی با من در اون سطح پیدا کرد آخرین باری است که منو می بینه، اینکه حتماً اگه داره اینکارو می کنه بدونه که داره ازم خداحافظی می کنه، تو هر شرایطی و با وجود یا عدم وجود بچه.

حالا کماکان دوباره خودم شدم. می تونم بلند بلند بخندم و دستامو دور گردنش بندازم و یادم بمونه که به یاد نیارم اون روزها رو! مشغولم به پیدا کردن کار. مشغولم به زبان خوندن و پیاده روی های چند ساعته ی روزانه. 

این روزها شادترم و دلم می خواد باورش کنم این شادی رو!

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 12:50 توسط من |

روزهای عجیبی اند این روزها، عجیب و عمیق. لحظات روزهام پرند از حس های مختلف، در عین عاشقی، پرم از ترس، و گاهی حتی نفرت. مغزم مدام از روی مسائل می دود و من سعی می کنم هدایتش کنم اما خیلی سخت شده. 

گاهی حس می کنم در حال فریب دادن خودم هستم و گاهی شاد شادم، انگار نه انگار. ذهنم دلش می خواد که همه چیز رو فراموش کنم، اما مغز پر از ضربانم به یادم می آرد که روزهای سختی گذشته است و شاید این روزها باز هم برگردند. 

یک روز فکر می کنم همه چیز یه خواب بوده و بعدش یکهو تنم می لرزه از وحشت اون روز. این میون ظاهراً با آرش خوب خوبم، مثل قدیمها. امروز یکی از کانالهای ماه واره داشت روزهای شلوغ بعد از اننتخاب ات رو نشون می داد. یادم به وحشت ، عذاب و دلهره و همینطور شعف عمیق اون روزها افتاد. به آرش گفتم یادته چقدر نگران جونت بودم تو اون تعقیب و گریزها؟ که سالم بر نگردیم خونه؟ نذار اون من و تویی که عاشقانه توی خطر می دویدیم، یه روز از هم بگذریم، اونم نه بخاطر تفاوت هامون، که به خاطر اشتباهی به این بدی. دلم نمی خواد این زندگی که اون همه برای داشتنش آسمون رو به ریسمون بافتم برای خدا، که دلش به رحم بیاد و عشق رو دوباره به دلم برگردونه رو از دست بدم. این زندگی و بودن تو همه ی آرزوی من بوده سالها. نمی خوام خراب شه، تموم شه و من و تو این وسط از دست بدیم همه رو... 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 0:33 توسط من |

دیروز اتفاق جالبی افتاد. زنگ زدم به یه مرکز مشاوره تلفنی که برای دانشجوهای دانشگاه ما در نظر گرفته شده. با یک خانم مشاور صحبت کردم و براش همه چیزو گفتم. بعد از تعریف کردن همه چیز برگشت و گفت که همش تقصیر خودته. تو اونو تحریک کردی و وقتی تحریکش کردی طبیعیه که اون هم باهات برخورد فیزیکی بکنه!!!! شاخ روی سرم سبز شد. باز سعی کردم توضیح بدم اما راهی نداشت. از اون زن هایی بود که فکر می کنن دلیل مردی مردا زور بازوشونه، اونم نه برای کار کردن که برای زدن زن ضعیف شون. 

بعدش گیج می خوردم حسابی. یک لحظه از فکر اینکه شاید مشاوری که قراره بریم پیشش همین کارو بکنه و همین جور برخورد کنه تنم لرزید. اگه این اتفاق بیفته من دیگه حرفی نمی تونم به آرش بزنم و همه چیزو به من برمی گردونه. تموم طول روز رو فکر کردم.

مشکل من دو بعد داره، اول اینکه آیا این اتفاق وحشتناک باز هم قراره برام بیفته یا نه، و اگه جواب منفی باشه، آیا می تونم اونو ببخشم و مثل قبل دیوانه وار عاشقش باشم؟

شب نشستم کنارشو شروع کردم به صحبت. باز به گریه افتادم. بهش حرفامو زدم. اینکه کمکم کنه فراموش کنم. که دوباره بشم همون همراه عاشق و شادی که قبلاً براش بودم. گفت که این روزا رو دوست نداره و به من احتیاج داره تو همه ی فکراش، همه ی زندگیش. گفت دیگه طاقت اون اتفاق رو نداره و من باید خیالم راحت باشه که تکراری در کار نیست. گفتم که خیالم راحت نیست. در نهایت یه قرار باهاش گذاشتم. قرار شد به محض اینکه این اتفاق دوباره افتاد من بدون هیچ درنگی برم خونه پدر و مادرش و اونا رو در جریان بگذارم. و اونم قبول کرد. 

ازم خواست که برم کلاس ورزش. روزها پیاده روی کنم و سعی کنم فراموش کنم. امروز روز شادتری بود برام. می خوام سعیمو بکنم و اگه لازم داشتم خودم به تنهایی برم پیش مشاور. امیدوارم روزهای خوب در راه باشند. 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 14:30 توسط من |

بهم خیلی سخت می گذشت. تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم. وقتی تو خونه هستی و کسی جز اون تو خونه نیست مجبوری با یکی حرف بزنی، فکراتو که تا ته قلبتو سوزونده رو باهاش بگی، و من این کارو کردم. اولش رفع تکلیفی بود و برای کارهای لازم، اما الان دیگه بهتره. 

با همه این حرفا همه ی وجودم پر شده از تعارض، زبونم چیزهایی رو می گه که قلبم منو دعوا می کنه به خاطرش، و بر عکس گاهی چنان بهش نیازمند می شم که این قلبمه که زبونمو به راه می اندازه. عادت نداشتم به این همه دوگانگی تو زندگی. 

سختی کار اینجاست که هیچ اتفاقی هم نمی افته تا یکم اوضاع بهتر بشه. مدام تو یه حالت لغزان و بی پشتوانه و بی اتکا هستم. 

دو سه روز پیش رفتیم سینما. مثل زن و شوهر های شاد، مثل روزهای قبل خودمون. فیلم تصفیه حساب تهمینه میلانی. برای وقت گذرونی فیلم بدی نبود. اما یه جای فیلم چنان حالم بد شد که به گریه افتادم. باید بگم که فیلم کلاً تو مایه های طنز بود و گریه من به خاطر زخم دلم بود و نه چیز دیگه. وقتی یکی از شخصیتهای فیلم زن حاملشو کتک زد، ناخودآگاه دستمو از دور بازوی آرش پس کشیدم. ازش حالم بهم خورد یه لحظه. بعد از اون زن حامله رفت مطب دکتر و از سلامت بچه ش پرسید و دکتر در جوابش گفت با همچین مردی بچه می خوای چکار. به گریه افتادم. حال سخت و عجیبی داشتم. فکر اینکه اگه این کاراش ادامه پیدا کنه و یه روز، بچه مون ازم بپرسه چرا باهاش موندی. 

دارم عذاب می کشم. و اون لحظه ها از ذهنم نمی ره. وقتی زن و شوهرا رو می بینم از خودم می پرسم یعنی اینم کتک می خوره؟ یعنی اینم کتک می زنه؟ 

آرش، آرش، چه به روز دنیامون آوردی؟ حتی اگه این روزها هم بگذرن اون لحظه ها فراموشم نمی شن..

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 19:40 توسط من |

چند روزی تنهایی مسافرت بودم. اولین بار بود که بعد از ازدواجمون تنها به مسافرت رفتم. منزل یکی از اقوام در شهرستان. البته بارها با آرش در مورد اینکه زن و شوهر بهتره گاهی دور از هم باشند و سفری تنهایی رو تجربه کنند صحبت کرده بودیم و اینبار با توجه به حالی که داشتم خودش پیشقدم شد تا راضی شم و برم و منم انگار که پرواز می کردم. بهم خوش نگذشت اما آرامش داشتم. تنها بودم و فکرم مدام مشغول بود اما کمی آرامتر شدم. امروز عصر برگشتم و دیدم که خیلی دلتنگ شده بود. من اما نه. 

خیلی از خصوصیاتم تغییر کرده، دیگه صبور نیستم و پر حوصله. تمام روزهای خوب گذشته رو پر تحمل بودم و باگذشت اما حالا حس می کنم کسی دیگه مراقب و مواظبم نیست و این برام یه لایه دفاعی پرخاش و تلخی رو ساخته. می دونم خوب نیست اما نمی تونم بهش غلبه کنم. لااقل نه فعلاً. ارش همیشه پاره ای از من بوده اما این روزها از درونم بیرون آمده و تبدیل شده به آدمی که رو بروی منه و نه خود من. این هم برام عجیبه و هم تلخ. دلم برای خودم تنگ شده، برای روزهای خوب، حرفهای خوب،

امسال سر سفره هفت سین بهش گفتم کاش می شد از این همه شادی و خوشبختی که تو قلبمونه به همه مردم دنیا می دادیم...چقدر اون روز و او حرفا ازم دوره حالا...

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 0:5 توسط من |

از صبح مشغول نوشتن و کار بر روی مقاله ای بودم که قراره تا 13 فروردین بفرستمش. خلاصه ی مقاله توی یه کنفرانس بین المللی پذیرفته شده بود و قرار بود تا براشون اصل مقاله رو بفرستم. حالم این روزها زیاد خوش نیست. از تمرکزی که همیشه دارم خبری نیست. فقط صفحاتو بالا و پایین کردم و حواسم کلاً نبود.

آرش بعد از سر کار اومد خونه و امروز نه مهمونی رفتیمو و نه مهمون اومد. سعی می کرد حرف بزنه و یجوری سر صحبتو باز کنه. می دیدم براش سخته. تموم شبو سعی کرد باهام حرف بزنه. منم این روزها انقدر غصه تو خودم تلمبار کرده ام که پرم از حرف. باهاش خیلی حرف زدم. گفتم و گفت. فقط از پشیمونی گفت و من مدام تو انکار این همه بودم. نه از سر بدجنسی یا انعطاف ناپذیری، که از روی نگرانی. دفعات پیش بی پروا بخشیدمو فراموش کردم همه رو، اما حالا می ترسم از تکرارش.

بهش گفتم اینبار حتما یا می میرم یا جاییم می شکنه. عذاب می کشه از حرفام. همیشه آرومه و صبور. یادمه روز خواستگاری پدرش گفت این پسرم بزرگترین چیزی که داره صبره. و این همه داره عذابش می ده، و عذابم می ده. در نهایت قرار شد بعد از تعطیلات بریم پیش یه مشاور. ازش پرسیدم واقعا براش مهمه که ریشه ی این رفتارشو بفهمه یا نه، وقتی که هیچ شباهت و وجه اشتراکی با مردهایی که دست بزن دارند نداره؟ 

نگرانم. هر دو نگرانیم.


+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 0:9 توسط من |

خواب می بینم

خواب روزهای آبی

             و چتر گرم آسمان

خواب می بینم

و تو را آه می کشم،

                  و آرزوی تو را...


در می گشایی و

پلکهام

به شادی به رویت باز می شوند!


این شعر رو لحظه سال تحویل برایت نوشتم. حالا اون لحظه فرسنگها دورتر از منه انگار. باورش سخته که این چند روز من و تو تا این اندازه با هم غریبه شدیم. 

تقریباً تمام شب رو بیدارم این شبهای طولانی و انقدر برام سخته این وضعیت که باور کردنی نیست. دیشب به سختی تونستم جلوی خودمو بگیرم و نیام کنارت بخوابم. اونقدر بهت نیاز دارم و در عین حال ازت بیزارم که گفتنی نیست و این تناقض وحشتناک داره از پا درم میاره. صبح که بیدار شدم (تقریباً ظهر بود!) دیدم برام نوشته بودی که:

احساس می کنم

در بدترین دقایق این شام مرگ زای

چندین هزار چشمه خورشید در دلم

می جوشد از یقین

احساس می کنم

در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس

چندین هزار جنگل شاداب ناگهان

می روید از زمین


آرش من و تو اینجای قصه چه می کنیم؟


+ نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 12:35 توسط من |

وقتی چند سال پیش تصمیم گرفتم که جدا بشم حدود 10 روز بود که از عقدم می گذشت. درست 4 سال با هم دوست بودیمو همدیگرو می پرستیدیم. همیشه مشکلاتی داشتیم اما مثل همه آدمایی که سالهاست با همند راهی جز اینکه با هم باشیم رو نمی تونستیم انتخاب کنیم. با اصرار و پافشاری عقد کردیم و من درست 10 روز بعد از عقدمون فهمیدم سالهاست با مردی طرفم که همه چیز رو دروغ می گه.از رشته تحصیلی و مدرکش بگیر تا مسائل جزئی زندگی. به شدت از چشمم افتاد و من مدتها بهت زده بودم

همه عمر عادت داشتم بهترین باشم. بهترین شاگرد مدرسه، بهترین شناگر، بهترین بچه فامیل، خوشگلترین دختر، کتابخوان ترین، باهوشترین، ترین ترین...

همه این ترین بودنها از من آدمی ساخته بود که نباید اشتباه می کرد و وقتی اشتباهی به بزرگی همه زندگیم مرتکب شدم فرو ریختم. شکست توی ذهن من معنایی نداشت و من اشتباهی کرده بودم که باور کردنی نبود. به مرور اوضاع بدتر شد. دخالت خانواده ش، ضعف شخصیتیش، عدم پشتیبانیش از منی که خودم شخصیتی قوی داشتم روز بروز کار را خرابتر کرد. تو اون شرایط شروع کردیم به رفتن پیش مشاور و من همه تلاشمو می کردم تا کسی از خانواده من بویی از این همه نبرند. نمی خواستم حتی اگه یک درصد امکان اصلاحش در میون باشه کاری کنم که بعدها پدر و مادرم ازش متنفر باشن. و این بدترین کاری بود که کردم. حدود 7-8 ماه پیش مشاور رفتیم به نظرم 3 مشاور عوض کردیم. مدام شک داشتم و آنقدر دوسش داشتم که آرزوم پیدا کردن راهی بود که بتونم باهاش زندگی کنم.

به بهانه های مختلف عروسی رو عقب می انداختیم و این میون همه مشاورها که یکی بعد دیگری پیششون می رفتیم گفتن که زمین تا آسمونه فرق ما دو تا. دو نوع مختلف از شخصیت. می گفتن امکان نداره بتونین زبون همو درک کنین و من مونده بودم و یه دنیا عشق آسیب دیده و یه زندگی خراب و پر از کشمکش. یادمه آخرین روز پیش مشاورم بودم که برای اینکه ازش جواب قطعی بگیرم پرسیدم چکار کنم؟ مثل همیشه و همه مشاورا از تجویز مستقیم خودداری کرد. پرسیدم اگه دخترتون بودم ازم چی می خواستین؟ گفت اگه دخترم بودی جنازه تو رو هم رو دوش این آدم نمی ذاشتم. و این شد که بالاخره تصمیم گرفتم به خانواده م بگمو تازه شروع مسائلم بود. از اونجایی که پسر خوب و آرومی بود و  من هم همه چیزو مخفی کرده بودم کسی حرفامو باور نمی کرد. همه می گفتن حتما تقصیر توئه و یا اینکه می خواستن راهیو که من 8-9 ماه به تنهایی اومده بودمو دوباره برن. یادمه مشاور می گفت بدترین کاری که من کردم همین مخفی کردنم از والدینم بوده. چون اونا در نهایت از من حمایت می کردند و همینطور اینکه من ماهها مجبور نبودم توی ذهنم مسائلو هی بالا و پایین کنمو هی زجر مدام بکشم.

بعد از اون با همه قهر کردم. شکسته بودم و خودمو تنها وسط یه منجلاب سخت می دیدم. 2 ماه پدرم بهشون فرصت داد تا کاری کنن که من آروم شم و اونا کاری نکردند. توی اون دوماه من خون گریه می کردمو برای کنکور فوق درس می خوندم. به نظرم بزرگترین کار زندگیم بود وقتی با رتبه 63 توی بهترین دانشگاه تهران قبول شدم، یجور هدیه آسمانی برای منی که سال قبلش در کمال آسودگی حتی توی کنکور مجاز به انتخاب رشته هم نشده بودم. روزی که کنکورو دادم بهش زنگ زدم و وکیل گرفتمو بی کمک کسی در سن 26 سالگی در کمال تنهایی رفتم دادگاهو توافقی تمومش کردیم. 

تا دو سال با پدرم حرف نمی زدم. نمی تونستم. به نظر خودشون داشتند در حقم محبت می کردند اما فقط تنهام گذاشته بودند.

به مرور زمان آروم شدم. مدتها طول کشید تا خشمی که تو دلم نسبت به همه داشتمو فراموش کنم و ببخشمشون و این میون رفتن به دانشگاهو سرگرم شدن با درس و دوستای تازه بهترین داروی من بود. آدمهای زیادی بعد از این قضیه تو زندگیم سبز شدند و اگه بیراه نگم، حتی یک نفر از مواردی که داشتم به دلیل گذشته ای که داشتم از پیشنهادش منصرف نشد اما من خیلی ضعیف شده بودم. اعتماد به نفس بالایی که همه عمر داشته ام، هر وقت می خواستم در مورد گذشته م حرف بزنم له می شد و از بین می رفت. به مرور یاد گرفتم که محکم برخورد کنم و لااقل نشون ندم که چقدر از واکنش آدما می ترسم. 

موضوع جالب این بود که بر عکس چیزی که در میون مردم رایجه که: خواستگارایی که یه دختر تو سن 20 سالگی داره رو دیگه تو سن 27 یا بالاتر نداره، اصلا اینطور نبود برای من. سرم خیلی شلوغ بود. یادم هست که توی ماه رمضان سال 86 من فقط 4 مورد جدی برام پیش اومده بود و موضوع شوخی و خنده همکلاسیهام شده بود. توی اون شرایط و وقتی که درست یکسال و ده ماه از طلاقم می گذشت آرش رو دیدم. 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 0:22 توسط من |

امروز طاقت نیاوردم و طرف های ظهر زنگ زدم شرکت آرش اینا. بهش گفتم که می دونم اونجا نمی تونی جوابمو بدی و واسه همینم زنگ زدم اونجا تا فقط حرفامو بی اینکه قطع کنی بهت بزنم. براش از همه فکرامو حتی اینکه به طلاق هم فکر کرده ام گفتم، همه چیزایی که خونده بودمو براش توضیح دادم و اینکه ادامه این وضع فقظ عزت نفس و روحیه منو می کشه. گفتم که بیشتر از اینکه تنم درد بکنه و یا غصه ی کتک خوردنمو بخوردم دلم از این خونه که اون همه عشقمونو کشتی.

بهش گفتم فکر می کنم حق داری که بدونی چی تو سرمه که یهو غافلگیر نشی. تشکر کرد که بهش همه رو گفتمو قرار شد تا اومدنش به خونه بهشون فکر کنه و بعد با هم حرف بزنیم.

حالم کلی بهتر بود. یجورایی خالی تر شدم. وقتی رسید خونه یجورایی توپش پر بود البته نه چندان واضح. شروع کرد به بررسی همه فکرامو کارایی که ممکنه بکنم. اینکه به نظرش احمقانه ترین و راحت ترین کار جدا شدنه. به مشاورام اعتمادی نداره چون اگه چیزی سرشون می شد موقعی که برای ازدواج رفتیم می گفتن که مشکلاتی سر راهمون هست و چه می دونم، اینکه زندگی با کسی که زندگی شکست خورده داشته راحت نیست و این مزخرفات. اینکه با خانواده ش موضوع رو در میون بذاریمم خوب نیست و به نظرم هیچ توضیحی هم نداد چرا. 

بهش گفتم همه اینا که میگه راه حلی هم داره؟ پیشنهادش چیه؟اما آخرش هیچی نصیبم نشد. وسط حرفاش همه سعیش بر این بود که بهم بگه چقدر برای این زندگی و رابطه زحمت کشیده. بهش گفتم که اگه اینطور نبود من اینقدر دوستش نداشتم و روز بروز عاشق تر نمی شدم. گفتم همه این حرفا دلیلی برای این نمی شه که منو اینطور لت و پار کنی. اومد بغلم کرد و گفت که هیچ حرفی نداره. هیچ توضیحی. کاملا مقصره و نمی دونه چرا اینکارو کرده. 

این وسط یکی از دوستام تماس گرفت که می خوان بیان خونمون. شهر دیگه ای زندگی می کنن و ما قبلا رفته بودیم پیششون. مجبور شدم بگم شام بیان و این شد که دویدم توی آشپزخونه به غذا درست کردن. آرش اومد دنبالمو چسبید بهم و گریه کرد. یه عالم اشک ریخت که می میرم اگه حتی یکی از سلولای قلبتو ازم بگیری. می میرم اگه حلالم نکنی و نبخشیم. و من ساکت بودم. ساکت و بیچاره از استیصال.

شب جلوی دوستامون باهاش مجبور بودم حرفای کمی بزنم. سخته اما این شده روزهای من. موقع خواب رفتم تو اتاقی که توش خوابیده و گفتم فکراتو بکن و تصمیم بگیر چکار کنم باهات. فقط گفت باشه.

   

+ نوشته شده در دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 0:10 توسط من |